برگ زرد
به هر سویی خود را می اندازد تا شاید در زیر شاخه درختی دفن شود
که از شاخه های آن جدا شده است و به بلای جارو گرفتار گشته،
ولی افسوس رفتگر با برگ بی جان لج کرده است
و سماجت دارد که برگ پژمرده را به سطل آشغال بیاندازد
و ناگهان بادی از جهت مخالف وزیدن گرفت
و برگ را از دست رفتگر آزاد کرد و به سمت رودخانه ای برد که معلوم نبود به کجا می ریزد
و اینگونه برگ زرد که رنگش را باخته و به قهوه ای سوخته تبدیل شده است
به دریایی هدایت می شود که برای همیشه از دست رفتگر راحت شد و
ایل و تبار خود را برای همیشه فراموش کرد.
ولی چند صباحی گذشت به گذشته خود غبطه خورد
که کاش به سطل آشغال رفتگر می رفت ولی در دیار غربت زیر آوراها و جزها و جلبکها چنین دفن نمی شد
و
شاید یک بار دیگر طوفان می امد و ان را از زباله دان به سمت باغهای اطراف شهر
که در ان درختان زیاد هست می برد و در سایه برگهای نو تازه زیر سایه دفن می شد.

